نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
ايرانی نو
راه راست، راستي است......پندار نيك، رفتار نيك، گفتار نيك .....خدا، خرد، ميهن.....راه راست، راستي است.....پندار نيك، رفتار نيك، گفتار نيك .....خدا، خرد، ميهن
ايرانی نو

خوانندگان ارجمند: سیاسیون ایران را می‌توان به سه گروه متمایز مدرنیست‌ها، اسلام‌گرایان و ایران‌گرایان تقسیم کرد. هر یک از این سه گروه سیاسی دارای زمینه‌های فلسفی، تاریخی و عملکردی مشخصی هستند. نویسنده این وبلاگ خود را یک فرد سیاسی "ایران‌گرا" می‌داند و موضوع سیاست در ایران را از این زاویه مورد بحث قرار می‌دهد.

چهارشنبه، 25 مرداد، 1385
ته نوشت

درود بر شما خوانندگان ارجمند. دوستان گرامي حدود دوهفته است كه اين وبلاگ به تيغ سانسور سپرده شده و من در مشهد نميتوانم آنرا ببينم و تابلو مسدودشدن را بجاي آن گذاشته اند. فعلن وقت ندارم كه بيشتر بنويسم اما در آينده اگر بخواهم خداحافظي كنم يك يادداشت پاياني خواهم نوشت. اميدوارم اين پست آخر ارسال بشود و در اين صورت ميخواهم كه اگر نظري داشتيد در اين وبلاگ موقت (عليرضا عليدوست)در بلاگفا بنويسيد. ارادتمند عليدوست.

باقي بقاي شما.



دوشنبه، 9 مرداد، 1385
ادامه مبحث هویت ایرانی

درود بر شما خواننده ارجمند. در دو پست قبلی به تعاریفی از هویت ایرانی پرداختم و نقل‌قولها و ارجاعاتی به مطالب وب داشتم. در این پست به این پرسش می‌پردازم که آیا ناسیونالیسم را می‌توان جایگزین تعریف هویت ایرانی دانست یا خیر؟

ذیلن ابتدا نظر اجمالی خود را درباره ناسیونالیسم و هویت ایرانی می‌گویم؛ بعد به سخنان بهرام می‌پردازم و در ادامه به حزب پان‌ایرانیست و مکتب ناسیونالیسم می‌رسم.

اصطلاحات فلسفی مثل اصطلاحات ریاضی دقیق نیستند و با توجه به کاربرد جملات ممکن است کمی متغیر معنا یا درک شوند. بر این اساس و بر مبنای آنچه که من از اصطلاح فلسفی ناسیونالیسم برداشت کرده‌ام، معتقدم نمی‌توان آن‌را یک مکتب فکری به شمار آورد. چون زندگی، یعنی فاصله بودن و مرگ را تعریف نمی‌کند. ناسیونالیسم یک تاکید است. یک اشاره است نه بیشتر. از ناسیونالیسم نباید انتظار به‌دنیاآوردن یک موجود حتی مرده را داشت چه رسد به موجود زنده بزرگی مثل "ملت".

و اما ناسیونالیسم می‌گوید ملتها محترمند و هستیشان متعین است و باید به خود برگردند. خب توصیه و تاکید قشنگی است. اما پاسخگو نیست. چرا؟ چون ناسیونالیسم می‌گوید ای ملت ایران، ایرانی باشید. به خودتان برگردید. خود را باور داشته باشید. دنبال ایسم‌ها حیران نشوید. و...اما سوال اینست که ما که هستیم؟ ما چه هستیم؟ چه‌جوری به خودمان برگردیم؟

آقا ما خودمان را گم کرده‌ایم! پرسش ما در مساله هویت ایرانی همین است که ما که هستیم؟ این سوال اول است. ناسیونالیسم در یافتن این کیستی به ما کمکی نمی‌کند. نمی‌گوید که هستیم. نمی‌گوید چه هستیم. فقط می‌گوید به خودمان برگردیم خوب است. نتیجه آن‌که ناسیونالیسم یک مکتب فلسفی نیست و هویت‌ساز نیست.

اما بپردازم به نظرات دوست ارجمند بهرام. همانطور که قبلن نوشتم، بهرام با مطالعه پست اول بحث درباره هویت ایرانی و در اشاره به نقد من از ناسیونالیسم به عنوان نظریه فلسفی مدرن و برداشت خود از اصطلاح ایران‌گرایی که من در نوشته‌هایم مطرح می‌کنم، می‌نویسد: «درباره تمايز ناسيوناليسم و ايران گرايی شديدا نگران و متعجب شدم. اصلا فکر نميکردم که حتا کسانی که ايران گرا هستند هم بين خود درباره واژه ها اختلاف کنند و گروهی بگويند ما ايران گرا هستيم اما ناسيوناليست نيستيم!!! البته ناسيوناليسم ايرانی از نظر معنای واژه با ايران گرايی کمی تفاوت دارد بدين شکل که ايران گرايی به ايران (به عنوان یک کشور) گرايش دارد. درحاليکه ناسيوناليسم بر مبنای ملت شکل ميگيرد که البته هميشه و همه جا ناسيوناليستها به کشور هم عشق ورزيده اند چراکه عزيزترين چيز يک ملت، همانا کشورشان است. البته درباره مدرن بودن مفهوم مکتب ناسیونالیسم اصلا به هیچ عنوان حتا یک درصد با شما هم عقیده نیستم و هم اکنون مدتهاست که درحال پژوهش برای نشان دادن قدیمی بودن مکتب ناسیونالیسم حداقل برای ما ایرانیها هستم. البته ناسیونالیسم با تعریف خودم. که به نظرم همان تعریف اصیل و درست است. آیا میشود ملتی شاهنامه ای با قدمت ۱۰۰۰ سال و استوره نامه هایی با قدمت چند هزار سال داشته باشد و در خط به خط آنان ملی گرایی موج بزند و بعد بگوید ناسیونالیسم مکتبی مدرن است؟؟؟؟؟؟؟نمیدانم شاید هم ایران گرایی ترجمه صحیح ناسیونالیسم باشد. اگر شما به ایران گرایی که همراه با موئلفه های ذکر شده در پست قبلی ام نوشتم معتقدید پس تفاوتی با من ندارید. با اینحال در این یک مورد بخصوص (کاربرد واژه ناسیونالیسم) کمی تاکید دارم. این واژه خیلی بیشتر کفر بعضی ها را در می آورد تا واژه ایران گرا. واژه ملی گرا هم که بیشتر سیاسی شده و همه را یاد جبهه ملی و مصدق و نهضت ملی می اندازد. پان ایرانیست هم همینطور. ناسیونالیسم خیلی کلی تر است. چتری است که همه اینها را در بر میگیرد و باقی را نه»

برای اطلاع بهرام و بقیه دوستان بنویسم که منظور من از ایران‌گرایی معتقد بودن خودآگاهانه یا حتی ناخودآگاهانه به فرهنگ ایرانی به معنای یک فلسفه زیستن است. من معتقدم ما ایرانی‌ها ذیل فرهنگ مشترکمان دارای فلسفه زیستی درخشانی هستیم که در تلاطمات باهم‌بودنمان آن‌را  در کلیت خود گم کرده‌ایم و اکنون کوشش می‌کنیم او را دوباره‌سازی کنیم. منظورم دوباره‌سازی عبارت‌بندی است. به قول آریا کورمالی و عبارت‌بندی. حالا من همه کسانی که چنین هدف آگاهانه یا ناخودآگاهانه‌ای دارند را ایرن‌گرا می‌نامم.

اما بپردازم به ناسیونالیسم در اندیشه‌های حزب پان‌ایرانیست. من به عنوان یک ایران‌گرا تا حدود توانم در اندیشه‌های فلسفی این حزب کاوش کرده‌ام و از نزدیک با بعضی از سران حزب گفتگو کرده‌ام و نیز مجموعه‌ای از پیشنهادات خود را کتبن تقدیم داشته‌ام. نظر اجمالی من درباره ناسیونالیسم پان ایرانیست‌ها آنست که فقر فلسفی اندیشه ناسیونالیستی اثر مخرب خود را بر پان‌ایرانیسم گذاشته و محتوای ناچیزی که برای ایجاد حرکت موثر کافی نیست را به پان‌ایرانیست‌ها داده است.

اما تنها جزوه عقیدتی پان‌ایرانیستها تا جایی که من می‌دانم جزوه‌ای است با نام جهان به ناسیونالیسم آگاه می‌گراید نوشته شادروان دکتر عاملی در سال 1340 . غیر ازاین جزوه، دو جزوه دیگر هم هست که به مبانی اندیشه‌های حزب اشاراتی دارد: نخست جزوه ما چه میخواهیم؟ نوشته بنیان‌گذار حزب آقای پزشکپور که در سال 1326 نوشته شده و نویسنده در این هنگام دانش‌آموز سال دوم دبیرستان در تهران بوده و این جزوه سنگ بنای حزب شده است. دومین جزوه با نام پان‌ایرانست‌ها چه می‌گویند؟ نوشته دکتر زنگنه دبیر کل فعلی حزب است که در آذر 1379 نوشته شده است.

فدایی میهن، شادروان دکتر عاملی که در اوایل انقلاب 57 اعدام شد؛ در ابتدای جزوه خود ضمن حمله به فروید و مارکس در تعمیم نظرات تخصصی روانشناسی و اقتصادی به جامعه‌شناسی اظهار می‌دارد: «ملت، کامل‌ترین و عالی‌ترین پدیده زیست‌شناسی و جامعه‌شناسی است که موجودیت واحد و قوانین مشخص دارد...برای آشنایی به قوانین سیر اجتماع، راهی جز آشنایی به قوانین موجودیت ملت، یعنی ناسیونالیسم نیست. ناسیونالیسم در ساده‌ترین تعریف به معنی قوانین حیات ملت یا قوانین حفظ موجودیت ملت است ...» در ادامه جزوه ایشان دیگر به ماهیت ناسیونالیسم مورد نظر خود برنمی‌گردد، بلکه به تشریح توانایی ناسیونالیسم در بیان چرایی رخدادهای تاریخی و توانایی ناسیونالیسم در بسیج ملل تحت ستم شرق و غرب می‌پردازد.

در خلال این جزوه آقای عاملی نهضت تشیع صفوی را نیز عملکردی ناسیونالیستی از سوی ایرانیان ملحوظ می‌کند و در نقل قول فوق هم برای ناسیونالیسم صفت ایجاد قوانین حیات ملت را لحاظ می‌دارد. باید گفت اگر چنین ناسیونالیسمی موجود باشد، فلسفه‌ای خلق شده یا شناخته‌شده‌است که خاص آن ملت است و آن فلسفه پاسخ‌گوی بحث ما یعنی هویت می‌شود. اگر حزب پان‌ایرانیست می‌توانست چنین ناسیونالیسمی را در ایران کشف کند، یا متعین کند به مساله هویت ایرانی جواب می‌داد و ما امروز بازهم کورمالی نمی‌کردیم؛ بلکه می‌گفتیم نظر پان‌ایرانیست‌ها اینست که ایرانی یعنی فلان‌طور آدمی.

باقی بقایتان.

برای مطالغه بیشتر شما به وبلاگ جوان پان‌ایرانیست و وبلاگ صرصر دعوت میکنم.  



يكشنبه، 25 تير، 1385
ادامه بحث هويت ايراني

درود بر شما خواننده ارجمند. خوشبختانه در هفته‌های اخیر مبحث هویت ایرانی در وب‌سراها مورد توجه قرارگرفته و کمک می‌کند تا بحث ما پربارتر شود.

در پست قبلی یک برداشت از هویت ایرانی را از بهرام نقل کردم و نقد آن را از سوی یک هم‌میهن اسلامگرا دیدیم. پس از آن دو برداشت از نوشته‌های آریا داشتم. قبل از آن هم لینک‌هایی به نوشته‌های خودم داشتم. مجموعن در نظر من هویت ایرانی به‌گونه‌ای قابل احصا و دارای مختصات شکل دارد و کوشیده‌ام در مطالبم آنرا بیان کنم و در این‌جا نمی‌خواهم به بازگویی بپردازم. پس بازهم به نظر دیگران درباره این موضوع می‌پردازم.

برای شروع شما را به مطالعه کامل یک جستار عالي (+) نوشته دکتر پیروز مجتهدزاده در موضوع مذکور دعوت می‌کنم که دارای پاسخهای روشن و پرداخت خوبی است. ایشان من ایرانی را اینطور تعریف میکند: «من ایرانی که ریشه شخصیت ملی قائم به‌ذات من از سرچشمه فرهنگ و تمدن و اندیشه‌ها و باورهای ایرانیم سیراب می‌شود خود را وجودی سرافراز و کوشا می‌شمارم که وظیفه دارم هم برای پایداری هویت خویش و هم برای بهتر و شادمانه زیستن خود و دیگران سخت تلاش کنم.»  البته ایشان قبل از این جمله "سرچشمه فرهنگ و تمدن و اندیشه‌ها و باورهای ایرانی" را اینطور معرفی می‌کند: «فلسفه ایرانی هویت که انسان را اصل و حقیقت می‌شمارد...» .

به اجمال آقای مجتهدزاده هویت ایرانی را "اصالت انسان" تعریف میکند و فرد ایرانی را در این هویت قالب می‌دهد. ایشان این هویت را شناسنامه‌دار می‌داند و رد او را از تمدن زرتشتی تا کنون دنبال می‌کند و با این هویت پا به موضوعات سیاسی روز می‌گذارد.

یکی از نکات قابل توجه جستار آقای مجتهدزاده آن‌است که تعریف مساله هویت ملی را خوب می‌پردازد: «هویت به معنی چیستی و کیستی است و از نیاز طبیعی انسان به شناخته‌شدن در پیوند با چیزی یا جایی برمی‌آید...برآوردن این نیاز سبب خودآگاهی فردی در انسان می‌شود و ارضای آن در میان یک گروه انسانها...به هویت آن گروه می‌انجامد...» ایشان درباره ابعاد مساله هویت می‌نویسد (نقل به مضمون): «عناصر هویت در علوم تاریخ و جغرافیا "سرزمین و تاریخ مشترک"، در علوم سیاسی "ساختار سیاسی مشترک"، در علوم اجتماعی "زبان، دین، آداب و سنتها و فرهنگ مشترک" است.»

اما نقل نظر استاد یارشاطر. در سایت اخبار روز به نقل از ایران‌نامه جستاری (+) از استاد یارشاطر منتشر شد به‌نام "هویت ایرانی در گستره تاریخ". در این جستار که متن یک سخنرانی در سال 1372 است سیری در مخاطرات حیات هویت ملی ایرانی صورت گرفته اما چیزی از چیستی هویت ایرانی بیان نشده است. شاید گویاترین جمله این جستار در ماهیت هویت ایرانی مورد نظر استاد این جمله باشد: «هویّت خودآگاه ایرانی را در کتیبه‌های داریوش (۵۲۲-۴٨۶ق. م.) آشکار می‌بینیم که مکرّر خود را از خاندان هخامنشی و قبیله پارسی و قوم ایرانی و برکشیده اهورمزدا می‌خواند و به آن می‌نازد.» شاید منظور آقای یارشاطر این بوده که هویت ایرانی آن هویتی است که هخامنشیان و بویژه داریوش بنا کرده‌اند. و برکشیده بودن توسط اهورامزدا شاید تاکیدی ضمنی بر برابردانستن هویت ایرانی و هویت زرتشتی باشد. به نظر می‌رسد استاد از اشاره مستقیم بر آنچه هویت ایرانی دانسته امتناع کرده است. (چرا؟)

به هر حال امتناع استاد از بیان هویت ایرانی با نقد آریا دوست ایران‌گرای غرشگرمان (+) (به قول مهدی سهرابی (+)) (ذیل مقاله "از هنر کاهشگران قدرت")همراه بود که البته به نظر من شتاب‌زده و کم‌دقت است. ایشان گمان‌کرده استاد گفته‌است "زبان فارسی هویت ملی ماست" و بر این اساس بدرستی آورده: «زبانها و مذاهب و ایدئولوژیها و اعتقادات و آداب و سنّتها و نظریّه‌ها و مراسم و فرقه‌ها و مسلکها و تمدّنها و امثالهم از «برآمدهای فرهنگ باهمستان یک ملّت» هستند؛ ولی متعیّن کننده‌ی «بُنمایه‌های انگیزشی و پرنسیپی آن باهمستان» نیستند. ایرانیان در تنوّع وجودی خود توانسته‌اند با پرورانیدن «زبان فارسی» به چهره پذیر کردن هویّت خود، رنگ و آرایش واقعی بدهند. ولی اینکه بگوییم "هویّت ایرانی همان زبان فارسی می‌باشد" خطایی بزرگ در «فهم مسئله و واقعیّت وجودی تاریخ و فرهنگ ایرانی در گوناگونی موزاییک آن» مرتکب شده ایم».

اما نقد دیگری هم بر این جستار استاد دیدم. آقای علی سالاری در وبلاگ خود (+) در جستاری با عنوان "رابطه هویت ملی و دموکراسی" می‌نویسد: «در رونوشتي از سخنراني استاد عاليقدر و باني دانشنامهً ايرانيکا، پروفسور احسان يارشاطر، تحت عنوان "هويت ملي" که در سايتهاي اينترنتي آمده بود، با اشاره اي گذرا و آموزنده به چگونگي تلاش ايرانيان در حفظ هويت ملي شان، در گسترهً تاريخ، نتيجه گرفته شده بود که وسيلهً حفظ هويت ايراني حراست از زبان فارسي است. فکر کردم شايد براي جناب يارشاطر، اسلامي بودن رژيم فعلي، تداعي همان تازيان اشغالگر زمان فردوسي و رودکي را در خاطر زنده نموده و باعث آن نتيجه گيري شده است. حال آنکه برعکس آن دوران، رژيم حاکم، بقول خامنه اي، بدنبال ايجاد فرهنگ و هويت يک بعدي اسلامي مد نظر معتقدين به حکومت مطلقهً فقيه، بوده است؛ آنهم در دوراني که عموم مردم ايران در پي ايفاي حقوق برابر شهروندي و ابقاي حاکميت خويشند. بنا براين اينبار، برخلاف دوران تسلط تازيان، مردم ايران در معرض فشاري براي تغيير هويت قومي و زباني خود قرار ندارند، که باعث شود زبان فارسي در خطر باشد. بعبارتي، رژيم ولايي با زبان رسمي کشور، که فارسي باشد، مشکل چنداني نداشته است. بلکه اينبار، اين شهروندان ايراني هستند که در چهارسوي مملکت، خواهان حفظ و حراست از زبان و لهجه هاي محلي خود مي باشند. هر دولت دموکرات و مردمي، در هرکجا، منجمله ايران، امروزه ناچار است که به زبان مورد کاربرد شهروندانش در سه لايهً زبان محلي ( اعم از کردي، ترکي، عربي، گيلکي، بلوچي، ترکمن، لري و غيره)، زبان ملي (فارسي) و زبان بين المللي (انگليسي) توجه کند، اهميت دهد، و حمايت نمايد

رفتار تبعيض آميز و سياست هاي سرکوبگرانه و فاشيستي رژيم حاکم در اشاعهً هويت صرفاً متکي بر يک برداشت ناقص از تشيع (ولايت مطلقهً فقيه)، باعث بروز و رشد واکنش هاي افراطي متقابل در ميان اقوام، اقليت هاي مذهبي و گرايش هاي ايدئولوژيک موجود درايران شده است. براي تحقق دموکراسي، لازم است که از اين يک جانبه نگري هاي افراطي و عکس العمل هاي احساسي، جداً پرهيز نمود. چاره و درمان تبعيض مذهبي، فقط دموکراسي و حاکميت مردم است، و نه جايگزين کردن رژيم کنوني با نوعي ديگر از تبعيض قومي، مذهبي و يا ايدئولوژيک در جامعه. بي شک، مردم ايران از اقوام و مذاهب مختلف، با چند هزار سال سابقهً همزيستي و اختلاط فاميلي، ظرفيت پشت سرگذاشتن بليهً فاشيسم مذهبي کنوني را نيز دارا مي باشند».

من با صغرا و کبرای استدلال فوق موافق نیستم و شرحش را برای فرصتی دیگر میگذارم. اما در پایان این پست نتیجه‌گیری (به نظر من درست) استاد در پایان سخنشان را نقل می‌کنم: «ایران برای حفظ خودی خود و پرهیز از گمنامی وسیله‌ای در اختیار دارد که از دیرباز وی را در پاسداری هویّت ملّی یاری کرده و از بر افتادن هخامنشیان تاکنون پیوسته دستگیر و مددکار ما بوده است، و آن تجارب مشترک تاریخی و حاصل آن‌هاست که به‌صورت میراث ملّی به ما رسیده است. ظرف این میراث و پاسبان قوام آن زبان فارسی است که صرفنظر از زبان‌های محلّی از روزگار ساسانیان زبان رسمی و ادبی ایران بوده است. زبان فارسی بستر فرهنگ و تمدّن و تاریخ ما، گنجینه افکار ما و دستمایه شاعران و نویسندگان ماست. تنها با گرامی داشتن زبان فارسی و آموختن و آموزاندن آن و مهر ورزیدن به آن و بارورتر کردن آن است که می توانیم امیدوار باشیم که از تنگنای بحران کنونی نیز برهیم و خطر را از سر بگذرانیم و از زوال هویّت دیرپای خود مصون بمانیم».

باقی بقای شما.

 



يكشنبه، 11 تير، 1385
هويت ايراني

بزرگترين چالش پيش روي بزرگ و موثرشدن ايران‌گرايان رسيدن به تعريف مشتركي از هويت ايراني است. به‌راستی ايرانيت چيست؟ ایران‌گرایی چیست؟ "ما" که‌ایم؟

من در علوم اجتماعی معتقد به بررسی مسایل در سیر تاریخی آن هستم. در این بحث معتقدم ایرانیت آن چیزی است که ایران تاریخی را ساخت. پس هست. ولی چیست؟ چیستی آن با مهندسی معکوس اجتماعی بدست می‌اید. مبسوط آن را در اینجا (+ و + و +  و  + و ...) نوشته‌‌ام.

اما بپردازم به نظر تنی چند از هم میهنان ایران‌گرا و غیر آن در مورد این مساله بزرگ. دوست ارجمند آقای میروش یا بهرام ساسانی نویسنده وبلاگ آسیب‌شناسی اندیشه معاصر (+) در اینجا (+) و در خلال مباحثی با یک هم میهن اسلام‌گرا (+) می‌نویسد: «ایرانی بودن به فرهنگ است و نه خون و نژاد. اگر یک فرانسوی مو بور زبان فارسی را به خوبی من و یا بهتر از من یاد گرفته و با ادبیات کلاسیک ایران آشنا شود و به سنتها و آداب و رسوم و ارزشهای بومی ایران و البته به سرزمین پاک و مردم خوب ایران عشق بورزد ایرانی است و برعکس یک ایرانی که ثابت کند از نسل خود کوروش است و تمام عمر هم در ایران زندگی کرده باشد اما بویی از فرهنگ و شاخصه های هویتی ایران نبرده باشد، ایرانی نیست.»

این نظر درباره ایران‌گرایی با این اشکال از سوی مباحثه‌گر اسلام‌گرا مواجه شده است (ماخذ همان):

اين سخن شما کاملا غيرکارشناسانه است به چند دليل:

أ-اين تعريف را از کجا آورده ايد؟

ب-آيا همه ايرانيها يا حتي ناسيوناليستها روي اين تعريف اتفاق نظر دارند؟

ج- اگر تنها آشنايي و عشق وعلاقه به فرهنگ و هويت و شاخصه ايران و ايراني ملاک ايراني بودن باشد، که بايد به خيلي ها تابعيت ايراني بدهيد!در آنصورت اقبال لاهوري هم ايراني است، سرجان ملکم خان انگليسي هم ايراني است!شايد بگوييد؟ مگر چه اشکالي داره؟ اشکال آنجاست که نه خود اين آقايان و نه هيچ کس ديگري مدعي نشده که اينها ايرانيند!! حتي اگر شما افغانها و تاجيکها را ايراني بدانيد، آنها اين هديه را ازشما قبول نمي کنند. کردهاي خودمان که نزديکترين اقوام به ايرانيها هستند(بخصوص در عراق و ترکيه و سوريه و ارمنستان) با وجودي که به بسياري از آداب و رسوم و فرهنگ ايراني مانند جشن نوروز بشدت پايبندند ولي هر گز قبول ندارند که ايرانيد و شايد آنرا نوعي توهين تلقي کنند،رو اين حساب شما چطور ادعا مي کنيد که محدوده جغرافيايي ايران زمين از رود دجله تا رود سند و از خليج فارس تا درياچه آرال و درياي کاسپين است؟شايد اين حرف شما در گذشته ي دور يا در زمان کورش درست بوده، ولي ما الآن در هزاره سوم ميلاد هستيم، وانگهي در طول 2500 سال گذشته آنقدر ايرانيان با اقوام مختلف آميزش کرده اند که پيدا کردن يک ايراني ناب کار حضرت فيل است!!

نکته دیگری که دوست ایران‌گرای ما در نوشته فوق آورده این است که ایران‌گرایی را نوعی ناسیونالیسم دانسته است. این موضع شبیه موضع پان ایرانیست‌هاست که ایران‌گرایی را بر بنیاد یک مکتب از عصر مدرنیسم یعنی مکتب ناسیونالیسم تعریف می‌کنند.

در جست‌وجوی چیستی هویت ایرانی در نوشته‌های دوست دانشمند ايران‌گراي ما آريابرزن (+) آرشیو وب‌سرای ایشان را می‌گردم. در مقاله "از آغازگاه فلسفه انگیزشی" درباره بنیان فلسفی هویت ایرانی مي‌نويسد: «بحث درباره‌ي شيوه‌ي انديشيدن ايراني را نمي‌توان در يك مقاله يا كتاب گنجانيد؛ زيرا گسترد‌گي فرهنگ ايراني آنقدر متنوّع و لايه-لايه است كه هر گوشه‌اي از آن مي‌تواند موضوع هزاران رساله‌ي پژوهشي و دستگاه‌هاي فلسفي به شمار آيد. من كوشيده‌ام كه در اين‌جا بر شالوده‌ي تفكّرات «منوچهر جمالي» دريچه‌اي به سوي روش انديشيدن ايراني بگشايم. شيوه‌ي انديشيدن ايراني، هزاره‌ها پيدايشي بوده است. تفكّر پيدايشي، پيامد اصل «قداست زندگي» مي‌باشد. جهان ايراني از جنبش و تنش دروني نيروهاي موجود در يك تخمه، پيدايش مي‌يابد. آفريننده كه تخمه باشد از آفرينند‌گانش هرگز جدا نيست. آفريده، همانند آفريننده، آزاد و رها هست؛ زيرا آزادي، ريشه‌ي مادري دارد و پيدايشي است. پيامد چنین تفكّري آنست كه حقيقت و معرفت و همبستگي و حقوق، يكراست و بي‌ميانجي از گوهر خود انسانها سرچشمه مي‌گيرد. به همين علت، كار بنياني پژوهش در زمينه‌ي فرهنگ ايراني بايد بيرون آوردن مفهوم «‌راستي» در همه‌ي پيامدهاي پيدايشي‌اش باشد و كار بنياني انديشه‌ورزي نيز به كار بستن اصل جوانمردي (=راستي) در دامنه‌ي دولت و دامنه‌ي حقوق و قانون‌گذاري و دامنه‌ي اقتصاد و به طور كلّي در همه‌ي دامنه‌ها باشد.»

ایشان در مقاله‌ی دیگری هویت ایرانی را پیچیده در فرهنگ ایرانی می‌داند و برای شناخت او کار در فرهنگ ایرانی را توصیه می‌کند: «می‌گویم که بردارید يک نگاهی به نقشه‌ی ايران کنونی بيندازید. بعد قلمی در دستتان بگيرید و نام اقوام و مليّتها و غيره و ذالک را برشمارید. بعدش نيک بينديشید که حاصل گردآمد انسانهای متفاوت در سرزمينی به نام ايران، چه بوده است؟. آيا سوای فرهنگی که زائيده‌ی هزاران سال کورمالی نسلها در تاريکی اميد و آرزو و ايده‌آل باشد، چيز ديگری می‌بينید؟. ما فرهنگی داريم که شيرازه‌ی باهم‌زيستی ما را در طول تاريخ تا امروز امکانپذير کرده است. در تار و بود فرهنگ ايرانی (=عصاره‌ی باهم‌آميختگی و درهم‌سرشتی اقوام و مليّتها و غيره‌) می‌توان ايده‌های حکومت و دولت و قانون اساسی و حقوق و اقتصاد و غيره را به شکل خاکهای بکر و دست ناخورده؛ ولی خارق‌العاده سرشار از ثمربخشی و مفيد بودن به راحتی ديد و کشف کرد. فقط به مغزهايی نياز هست که به جای آويزان شدن و تابع و مطيع و دنباله روی از تزهای قمر در عقرب آکادميکرها و اساتيد باخترزميني به شخم‌زدن زمين فرهنگ مردم خود بکوشند و بذر انديشه‌های خويش را در خاک شخم زده‌ی آن بکارند و با دلسوزی تمام، آنها را آبياری و مراقبت کنند تا باغ آرزوها و ايده‌آلهاي مردممان به بار نشيند. با جار و جنجالها و کليشه‌های متعفنی مثل «مبارزه‌ی طبقاتی و کوبیدن کاپيتاليست‌های غارتگر و استثمار توده‌ها و کفر و استکبار و ديگر خزعبلات مشابه» هرگز نمی‌توان به آن «‌اتّحاد ایده‌آلی» رسيد که آرزوی هزاران يا شايد هم ميليونها ايرانيست.»

مقالات آقای آریابرزن بسیار عمیق است و آشنایی با فحوای سخنان ایشان مستلزم مطالعه زیادتری است. در موضوع مورد بحث ما یعنی هویت ایرانی ایشان نه تنها هویت ایرانی را موجود، بلکه بزرگ و قابل عرضه به دنیای مدرن می‌داند و درباره ماهیت آن به فلسفه انگیزشی استاد جمالی ارجاع می‌دهد. شخص من تا جایی که آرای این بزرگواران را خوانده‌ام آنرا می‌پسندم و آنرا بسیار برتر از انگاره ناسیونالیسم می‌بینم.

اما در آینده این بحث را ادامه خواهم داد و در خاتمه توجه شما را به سیری در تاریخ ماندگاری هویت ایرانی به قلم استاد احسان یارشاطر در این‌جا (+ و +) جلب میکنم که هرچند پاسخگوی مساله‌ی ما یعنی چیستی هویت ایرانی نیست اما مرور شایسته‌ای است.



پنجشنبه، 25 خرداد، 1385
دو نظر

درود بر شما خواننده ارجمند. در این پست میخواهم به بازگویی و بحثی در چند نظر یا پیامهای دوستان ایران‌گرایم بپردازم. بی‌شک این بحث‌ها در بین ‌ایران‌گرایان لازم و لابد و روبه‌تزاید و بسیار مفیدند.

دوست  گرامیم آقای فرید شولیزاده نویسنده وبلاگ "سرزمین پارسیان" نظر مرا درباره جستار "فروغ جاویدان"(+) پرسید‌ه  است.  ایشان در پیام نظر خواهی خود می‌نویسد: «جناب علی دوست خوشحال میشوم اگر برداشت شخصی خود که در واقع ریشه در جهان بینی شما دارد را پیرامون نوشتار آخرم بدانم خواهش میکنم بدقت مطالعه بفرمائید».

اول: آقای شولیزاده از جمله ایران‌گرایانی است که چاره‌ی مشکلات ایران‌گرایی را در بازگشت به مبانی دینی زرتشتی دیده‌اند. در نوشته مورد بحث، آقای شولیزاده پس از اظهار ارادت به بزرگان آیین زرتشتی به معرفی اجمالی و کنکاشی در اصالت و کامل بودن "گات‌ها" (اشعاری منسوب به زرتشت به زبان اوستایی) می‌پردازد. ایشان در پایان نتیجه می‌گیرد: «گاتها در طول تاریخ چون البرز کوه محکم و سترگ، ایستاده و پابرجا مانده و براستی مانند فروغی جاویدان به نور افشانی بر کاخ خردورزی بشریت مامور است. گاتها بقول اسپنسر آبشاری از نیروی روحانی است که اندیشه آدمی را برای قرنها حیات و نیرو بخشیده است و براستی بزرگترین اثر دینی، ادبی و فلسفی است که از روزگار باستان بجای مانده. گاتها را میتوان نماینده واقعی دین زرتشتی بشمار آورد. گوهره اصلی کتاب گاتها راستی است بطوری که میتوان گفت گاتها تفسیر یک حرف است و آن راستی است.»

نظر من به عنوان یک ایران‌گرا درباره کلیت آیین زرتشتی مثل هر پدیده دیگری از واقعیات هستی، دیدن موضوع از زاویه "خرد" است. و خرد آن قدرت سنجشی که در درون ماست و بی‌واسطه در لحظه وقوع قابل درک است. من آیین زرتشتی را رد نمی‌کنم همچنانکه آنرا قبول هم نمی‌کنم. آیین زرتشتی مثل همه آیین‌های دیگر پدیده‌های اجتماعی هستند که توسط انسانها و برای اداره اجتماع وضع می‌شوند و به‌خودی‌خود خوب یا بد نیستند، بلکه با کارایی خود و برای مردم خود و مردم زمان خود، خوب و بد می‌شوند. آنچه از هر آیینی ـچه متعلق به نیاکان ما باشد یا نباشدـ برای ما مهم است آن چیزی است که در همین امروز ما و برای مشکلات امروز ما به ما می‌دهد. بنابراین من موضع نفی یا قبول فله‌ای درباره مقررات اجتماعی را مردود می‌دانم.

اما درباره مقاله آقای شولیزاده از حیث محتوای تحقیق صورت گرفته، عارضم که تخصصی در موضوع مورد بحت یعنی "گات‌ها" ندارم و نمیتوانم در کیفیت احکام مورد ادعای ایشان نظری بدهم. اما از حیث لزوم پرداختن و تحقیق در میراث معنوی نیاکانمان به‌ویژه میراث موفق زرتشتیت، به‌جد چنان تلاشی را لازم و اساسی می‌دانم و به سهم خود کوشش‌های آقای شولیزاده را ارج می‌نهم و از آن بهره ‌می‌برم. به‌ویژه امیدوارم اندیشمندان زرتشتی بتوانند به مباحث به‌روز شده علوم اجتماعی وارد و علاقه‌مندان را مجاب نمایند.

دوم: دوست ارجمند و دانشمند آقای آریابرزن نویسنده وب‌سرای کیهانگشت (+)‌ ذیل پست پیشین و در اشاره به این قسمت از نوشته من «اشتباهی که بعضی ایران‌گرایان بخصوص آنها که از ایران دور افتاده‌اند به آن دچارند آنست که اسلام‌گرایان حاکم را به‌صورت یکدست خودباخته در برابر تازیان مهاجم و دور از بنیادهای ایرانی در نظر می‌گیرند. این اشتباه ناشی از عدم درک سیر تاریخی دوران پس از اشغال ایران است. از نظر من بر پایه تاریخ موجود بایستی دوره پس از اشغال را دوره کوشش در بازسازی تمدن ایرانی بر بنیاد فرهگ ایرانی بدانیم که در هر زمانی به فراخور خود ایرانیان کوشیده‌اند هویت خود را حفظ کنند و برپایی تمدن شیعی تلاشی در همین راستا و برعلیه تمدن خلیفه‌گری اسلامی بوده است.» مرقوم داشته «علیرضا عزیز. شاد و خوش باشی. در اینکه شیعه گری از بنمایه های فرهنگ ایرانی تغذیه می کنه، شکّی نیست. مسئله فقط بر سر اینه که عنصر ایرانی بر آنست اسلام را بدون شمشیر در کنار خودش به رسمیّت بشناسد و اسلامگرایان بر آنند که با شمشیر کشی و خونریزی و کاربست بدویّت توحّشی صدر اسلام تاریخی به حاکمیّت بی چون و چرای خود بر ایرانزمین و ایرانی، قطعیّت ابدی بدهند. درست همین خواست است که باعث تنشهای شدید اجتماعی در تمام عرصه های میهنی شده است. زیرا اسلام تاریخی، برآمده از بستر فرهنگی ایرانزمین نیست درست مثل مارکسیسم؛ بلکه عنصری عارضی و غالبی می باشه که می خواهد خویشباشی / هویّت ایرانی را متعیّن بکنه. علّت گلاویزی و سنجشگری رادیکال تمام ایراندوستان و ایرانگرایان در روبرو شدن با اسلام، درست بر سر همین نکته ی کلیدی می باشه. ایرانی می خواهد رادمنش و راستمنش و نگهبان جان و زندگی باشد. اسلام می خواهد قصّاب الهی. جمع این دو، چگونه امکانپذیره عزیزم؟.»

با سپاس از دقت نظر آریا عارضم که من هم باور دارم که دو نگاه عمده در اسلام‌گرایان وجود دارد. نگاه ایرانی به اسلام و نگاه اسلامی به ایران. من معتقدم که عمده عددی اسلام‌گرایان ایران واجد نگاه نخستند. اما البته اینها عمده قدرتی نیستند. همینها مدام زیر ضربات خردکننده واجدان نگاه دومند و همه را به یک چوب راندن از سوی ایرانیان خارج نشین، وضع همین عده تحت فشار را بدتر هم میکند که در نهایت به بدترشدن اوضاع ایران‌گرایان هم منجر می‌شود.

باقی بقایتان.



[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

  RSS 2.0